گاهی وقتا نوشتنم دردی از من دوا نمی کنه و بیشتر انرژی ام تحلیل میره اما با این حال دوست دارم از خودم و احساساتم که مثل بارون اسفندی به هیچیش اعتباری نیست بنویسم.از نوشتن در حضور عام می ترسم من همیشه از موقعی که فهمیدم کیم واسه خودم می نوشتم از هر چی دل تنگم می خواست بی پروا می نوشتم و هیچ کس روبه خلوت نوشته هام راه نمی دادم واسه همین نمی تونم آزادانه بنویسم از هر آنچه که دلم میخواد.شاید خیلی سخت باشه که بخوام خودمو از این پیله ای که به دور خودم تنیدم رها کنم و مطمئنا گذشت زمان همه چی رو درست می کنه چون سوغات زمان فقط یک چیزه و اون عادته.عادت می کنیم به همه چیز حتی به جیزایی که ما را یه زمانی تا سر حد مرگ خوشحال می کردند .و این عادت کردن تبدیل شده به عادت لا یترک من...نوشته های من مثل خودم سروته ندارن...سراب...
هیچ کس یکباره معتاد نمی شود
یکباره سقوط نمی کند
یکباره وا نمی دهد
یکباره خسته نمی شود ،
رنگ عوض نمی کند ،
تبدیل نمی شود و از دست نمی رود
زندگی بسیار آهسته از شکل می افتد
و تکرار و خستگی ، بسیار موذیانه و پاورچین رخنه می کند
باید بسیار هوشیار باشیم و نخستین تلنگرها را ،
به هنگام و حتی قبل از آنکه ضربه فرود آید ، احساس کنیم
هرگز نباید آن روزی برسد که ما صبحی را با سلامی محبانه آغاز نکنیم
خستگی نباید بهانه ای شود برای آنکه کاری را که درست می دانیم رها کنیم
و انجامش را مختصری به تعویق اندازیم
قدم اول را اگر به سوی حذف چیزهای خوب برداریم ،
شک مکن که قدم های بعدی را شتابان برخواهیم داشت ...
"نادر ابراهیمی"
وقتی آمدی گفتم که چقدر حرف دارم برای حضور لحظه ای تو...پلک نمی زدم که از جلوی چشم هایم رد نشوی ..حتی ثانیه ای...بودنت عطیه آسمانی است برای غربت این روزها...حتی اگر در سکوت فقط نگاهم کنی...فقط نگاهت کنم...مهمان مهربان من...
سالی گدشت و من نگذشتم...بدون کوچکترین تغییری و به دلیلی که خود نمی دانم باز می نگارم و ای بسا که باز ننگارم.نمی دانم. دستی که می نگاردونمی نگارد از مالکیت من خارج شده است.وبازبه ورطه ابتذال خویشتن نگاری مسخرگشته ام. بی پاسخی به همه چیز و هیچ...
ایضا به سان گذشته درونم را می بینم با خوشه هایی از خشم...شکست از وجودم می بارد اما حالتم بی نیازی تام و تمام است...گویی از نرسیدن های پی در پی اشباع شده ام...یاوه می بافم و سخن رایگان و خود می دانم. به بیرون می افشانم و فرو می دهم...نگاهکی به آینده می کنم و واخورده به گذشته باز می گردم...کسانی را ازفراخنای جان نفرین می کنم و به کسانی عشق می ورزم...نوسانی عجیب! و خوابهای پریشان و رسوا...چند ساعت خواب و بعد بیداری وبعد خواب وبعد بیداری و هکذا...و دست آخر مستاصل از خوابی شیرین در بستری تنگ و تنها سیگاری فرو به حلق و لبگزه...این بار به خدا فکر می کنم و این فقط یک فکر است ونه بیشتر.به هدایت فکر می کنم و طرحهای شوم خود کشی اش واین نیز تنها فکری عبث است و دیگر هیچ!چراکه مرا نه سودای هدایت در سر است و نه جسارت او دردل! و آخرین مرضی که در جانم رخنه کرده بی اختیاری اشکی است که نمی دانم از کجا می آید و به کجا می رود...این روزها رخم می سوزد از نمک...و درمیان بهار کمرنگ طبیعت سیمای من شوره زار است...نه!مات نشده ام هنوز...زور بی خود می زنم تا شاید تمام شود...باز هم می بازم...تمام نمی شود...
ذهنم این روزا احتیاج به ویرایش داره...اما ویراستار قابلی پیدا نمیشه...توبرزخم...توحیرانی...تو خوف و رجای رفتن یا نرفتن...دلم کمی مرگ می خواد...حداقل برای مدتی کوتاه...سنگینه...این چیزایی که پشتم سوارکردن سنگینه...زانوهام داره خم میشه...واسکلتم داره ازتو می پکه...مثل ستونهایی که فلزش رو ازتوش غلفتی بکشن بیرون...ای کاش میشد یه کم...فقط یه کم درد رو هم مثل دارایی های دیگه آدم کمی با آدمای دیگه قسمت کرد...
تو این یبوست قلم و لینت ذهن تو انبان واژگان عبثم پی واژه ای می گردم که حال و روزم روتصویر کنه اما حاشا... دروغ...نیرنگ...نامردی...دورویی...زشتی...زندان...رنج...کدوم یکی از اینا می تونن زندگی دون این دنیا رو نمایندگی کنن؟حسرت چطور؟...نفرت چطور؟...زیرخیل رگبار این افکارقدم می زنم وسیگاردود می کنم ودود سیگارروبا حرص وخشونت ازحفره های بینی ام بیرون می دم ودست آخر خسته و درمونده روی تختی می افتم که همیشه مامن تنهایی من بوده و بس!بی هیچ همخوابه ای...بی هیچ تن بلورین برف گونه ای که شبها از حرارت جوشان تنم شمه ای نثارش کنم وسربربازوان تیره و زبر من بیارامه...وشب هنگام که نالانم و در افغان وزار زنان از این همه بی حقیقتی،بی هیچ پستان گل داده ای که چون طفلی شیرخوارازشهد شکرینش کام جویی کنم وگریه ام به سکوتی توام با امنیت خاطربدل شه که اون طفل ازاون آغوش گرم نصیبش میشه...بی هیچ بویی ازکسی،جایی یا چیزی...بی هیچ نشانی ازرویاهای خیس که حسرت بارونخواهی من رو اغواکنه...بی هیچ رغبتی برای خواب در مفهوم ساده خودش...بی هیچ نوای روحانی وفضای ملکوتی...بی هیچ سایه بونی از مهرودوست داشن...بی هیچ انعکاسی ازنوردر فضای نیمه تاریک اتاق و بی هیچ صدایی در سکوت گس این اتاق... وبا خیلی از این"بی هیچ"ها...خوابیدن رو یه همچین تختی آسون نیست...باورکن...
چیزایی که نوشته بودم همه یاوه بود...درانتظار یه شب بارونی تو این شبای نچسب مردادم...
باورهام همواره در معرض سست شدنه و می ترسم... یه حال عجیبی همراه با دلشوره دارم. این روزها زجر زیادی رو متحمل شدم، بابت dilemma های حل نشده ای در ذهنم، که همیشه ریشه دارنددرجاهای ناشناخته ای دردرون ملتهبم و فقط گاهی سر باز می کنند...به راستی چرا با همه ی تلاشی که می کنیم یا لااقل می کنم که نگاه ویژه ای به زندگی داشته باشم که از شر پستی و بلندی های زندگی در امانم نگه داره، باز هم اسیر دست امواج زندگی میشم و از نقطه ای به نقطه دیگه کوبیده میشم؟...چراوهزارچرا...؟؟؟ نمی دونم دیگران راجع به این جمله که من نادانی رو به بهای آرامش خریدارم چه موضعی دارند ولی نمی دونم چرا من که میخوام حتی به بهای نادانی هم در دنیای خودم با آرامش زندگی کنم نمی تونم.... انبوهی از افکار به ذهنم هجوم آوردند...افکاری که آدمها رو با هم مقایسه می کنند. ..من رو با دیگران... افکاری که دنیای ذهن ساخته ام رو،یا ذهن ساخنگی ام روبه سخره می گیرند که ببین چقدر راحت فنا شدنی هستی! من بر این باورم که هر کسی در دنیای ذهن ساخته خودش زندگی می کنه و تنها راه رهایش اش آرامش در چارچوب همون دنیاست... ولی میشه که گاه گداری سنگینی هجوم نگاه عاقل اندرسفیه دیگران روبر دنیای خودت احساس کنی و از خودت بپرسی نکند بر عبث می پایی؟...که داند...که نداند...
عصرجمعه...عصرکمرنگ جمعه...عصری بارنگی پریده واندامی نذار...انتهای ملموس دنیا دیده میشددرچشمان نژندعصرجمعه...بغضی فروخورده ازوادی عقده ها سربرآوردهمچون زخمی چرکین درکشاله سبزران در عصرجمعه...پرچمهای سفید،بی هیچ پیس و لک دربرابرلشکریان تقدیربه احتزازدرآمدنددرعصرجمعه...خورشیدبارنگ جیوه ایش لب به شکوه گشود در عصرجمعه...ناقوسها به تمامی همه آهنگ سکوتِ مرگ می نواختنددر عصرجمعه....آنک ستیزخاطره وحال،به سان ستیز یوز وکبوتردر عصرجمعه...رستاخیزکشنده خارهای خاطرات خطیرکویرذهن در عصر جمعه...رنگهابرتمامی بومها همه کدربودواندوده به سرب در عصرجمعه...صدای گریه های طفلی نوباوه،درحسرت پستان نمکین مادر به گوش میرسید در عصرجمعه...قلبی غمناک و چشمی نمناک ودلی خونین وجگری خسته،به ضیافت گردآمده بودنددر عصرجمعه... طعم ملس درد در رگان وبوی گس حسرت در استخوان پیچید در عصرجمعه...مرغ سکوت دیده گریان کردودلهابریان،زبان بریده نمودو سینه دریده،نشسته به کنجی معزول،درعصرجمعه... بینوابندگکی سربراه نواله ناگذیرراگردن کج کرد در عصرجمعه...وانگارزمان بذرآهن و بذرتیغ افشانددر عصرجمعه...مرگ در زخمهای گرم بیضه کردوبیضه های گرم را زخم ،در عصر جمعه...جمعه عصربود به تمامی تقویمها ودرپس غبارش تنها مرگ بود و همه مرگ در عصر جمعه...آی چه موحش جمعه عصری بود که این همه رابه سکوتی تلخ...تنها به سکوتی تلخ!فریادمیکرد...
نظرات ()
